سینماسینما، حسین آریانی
در صحنه های آغازین «کپی برابر اصل»، نویسنده-«جیمز میلر»(ویلیام شیمل)- را فردی ملایم، شوخ طبع و علاقه مند به طبیعت و ساده بودن می یابیم. در دیدارِ نویسنده با زن عتیقه فروش (ژولیت بینوش)، وقتی که زن در میان صحبت هایشان در داخل ماشین، رفتار خواهرش را مسخره می کند، نویسنده، ساده بودن خواهرش را اورژینال تر و اصیل تر از ژست های متفکرانه و کپی کارانه دیگران می داند. نویسنده می گوید: «سادگی ساده نیست؛ و اگر کسی ساده است و از سادگی لذت می برد، سعادتمند است؛ و باید به او تبریک گفت».

اما هر چه در فیلم جلوتر می رویم؛ بیشتر به این مسئله پی می بریم که نویسنده تنها در ظاهر، اهل ملایمت، سادگی و آسان گرفتن زندگی است؛ و او در اصل شخصیتِ متفاوتی دارد. نویسنده در رستوران برای مشکل کوچکی چون طعمِ متفاوتِ نوشیدنی (که البته آن هم یک کپی از نوشیدنی اصلی است) چنان برافروخته می شود که همه آن آرامش ظاهری، راحتی و ملایمت نمایشی در ثانیه ای فرو می ریزد؛ و به تدریج در طول فیلم جای خود را به آن میزان از سخت گیری و انعطاف ناپذیری می دهد، که در مقابل درخواست عروس و دامادی برای حضور در عکس عروسی شان، نویسنده ابتدا روی تُرش می کند، و بعد با اکراهِ بسیار و به اجبار می پذیرد. زن عتیقه فروش هم در میان قدم زدن های مشترکشان، به این نکته اشاره می کند که حرف ها و تئوری های نویسنده به درد کتاب هایش می خورد و در عمل کاربردی ندارند.

به این ترتیب نقاب ها به تدریج کنار می روند؛ و ما با «خودِ» واقعی شخصیت ها روبرو می شویم. زن هم مثل نویسنده در ابتدا، شخصیت متفاوتی دارد. او هنگام گفتگو و در تکاپو برای پیروز شدن در مصافی خردورزانه بر نویسنده؛ با وجود آسیب پذیری احساسی و عاطفی اش؛ خود را فردی قوی، با اعتماد به نفس و بیشتر تابعِ منطق و نه احساس، جلوه می دهد. اما همانطوری که نویسنده ناخودآگاه به اصل خود برمی گردد، برای زن نیز چنین است. زن هم به تدریج به همان موجود آسیب پذیر و شکننده ی همیشگی بدل می شود، که عشق و محبت از او دریغ شده؛ و این بار گمشده اش را در وجود نویسنده جستجو می کند.

در میانه فیلم، زن و مرد به یک رستوران می روند. نویسنده برای پاسخ دادن به تلفن همراهش از رستوران خارج می شود. پیرزنی که صاحب رستوران است به گمان اینکه آنها زن و شوهرند؛ نویسنده را همسری جذاب توصیف می کند. زن اما به جای تصحیح تصورِ اشتباهِ پیرزن، مشکلات شوهرش (و در حقیقت شوهر سابقش) را بر می شمرد. بعد از بازگشتِ نویسنده زن به او درباره ی گمانِ اشتباه پیرزن و منفعل بودن خودش می گوید. نویسنده اما اعتراض یا مخالفتی نمی کند. سپس در ادامه فیلم آن ها به شکل زن و شوهری ظاهر می شوند که با هم اختلاف دارند و زندگی شان گویی مدتهاست که به بحران رسیده است.

ابتدا این چرخش ناگهانی در روایت و شخصیت ها برای مخاطب عجیب و غیر قابل پذیرش است. چرا که به هیچ وجه نمی تواند بپذیرد، نویسنده که قانع کردنش در مورد مسئله ای کوچک تا این حد دشوار است، به این راحتی تن به بازی کپی کردن زندگی زن با شوهر سابقش بدهد. البته مدتی بعد از این کپی کاری! به دلیل بازی خوب بازیگران و دیالوگ های جذاب فیلم، تماشاگر این رابطه را به عنوان یک قرارداد (و نه الزاما منطبق بر منطق معمول و متعارف) میان خودش و فیلمساز می پذیرد؛ و از ادامه فیلم لذت می برد.

تفسیری دیگری نیز در مورد این بخش وجود دارد؛ که این زن و مرد از اول فیلم هم زن و شوهرند و در نیمه اول فیلم، نقش بازی می کنند؛ تا زندگی بحران زده شان را طراوتی ببخشند. بعد در نیمه دوم آنها به قالب اصلی خود یعنی زن و شوهر ناسازگار بر می گردند. چنین برداشتی به دلیل حضور پسر نوجوان که مخالف دیدار مادرش با نویسنده و به طور کلی برقراری این ارتباط است، بعید به نظر می رسد.

زنده یاد کیارستمی با کارگردانی«کپی برابر اصل» (فیلم سینمایی ماقبل آخرش) در سال ۱۳۸۹ (۲۰۱۰) و در هفتاد سالگی (شش سال پیش از درگذشت ناباورانه اش)، همچنان نام پُرآوازه اش را در جهانِ سینما طنین انداز می کرد. کیارستمی فیلمی ساده و در عین حال پیچیده از برخورد یک زن و مرد و رابطه شان ساخته است. رابطه ای که نمی توان هیچ نظر قطعی در موردش داد. کارکرد فیلم هم همین است که ما را هنرمندانه با اصل و کپی شخصیت ها و روابط آن ها روبرو کند؛ تا در لایه های پنهان وجودشان کنکاش کنیم و از تناقض میان آنچه یک فرد تلقی یا وانمود می کند که هست (یا آرزوی بودنش را دارد) با آنچه واقعا هست شگفت زده شویم و البته در چنین موقعیت هایی است که یک کپی، حتی می تواند از اصلش پیشی بگیرد.